خانه / يادداشتهاي شخصي / با آسماني ها ( / صفحه 14)

با آسماني ها

آخرین لحظات بهنام

هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش می‌انداخت نوک اسلحه روی زمین ساییده می‌شد. بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند . و به قول تمام بچه‌های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده‌ها بود . به گفته سید صالح موسوی هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش می‌انداخت نوک اسلحه روی زمین ساییده می‌شد. بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 …

توضیحات بیشتر »

اينو ميگن آخوند!

خبر رسيد كه ضد انقلاب با حمله به روستايي نزديك سنندج دكتر جهاد سازندگي را به اسارت برده است. صبح اول وقت راه افتاديم. مصطفي، عمامه به سر، اما با بند حمايل و يك نوار فشنگ تير بار دور كمر قوت قلب همه بود. پيش‌مرگ‌هاي كرد كه در كنار ما با دشمن مي‌جنگيدند، چپ‌چپ به مصطفي نگاه مي‌كردند، باور نمي‌كردند او اهل رزم و درگيري باشد. همان صبح زود، ضد انقلاب دكتر را به شهادت رسانده بود اما درگيري تا …

توضیحات بیشتر »

وصیت شهید جوان

به مدیران و خدمتگزاران نظام می‌گویم نگاه خمینی و خامنه‌ای به راه شماست مبادا لحظه‌ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله‌ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید … متن وصیت‌نامه شهید بابایی‌زاده به شرح زیر است : بسم الله الرحمن الرحیم شهادت می‌دهم به خدای واحد، پیامبر من محمد(ص)، امام علی(ع) ولی …

توضیحات بیشتر »

سلام بر عشق

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده … باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر …

توضیحات بیشتر »

همین کوتاهی ها

یک روز به آقا مهدی باکری گفتم: اگر اجازه بدهی، یک یخچال کاچویی کوچک ، برای ماشین می‏گیرم و چیزهایی را در آن جا می‏گذاریم؛ تا در مواقعی که به ناهار و شام نمی رسیم، بخوریم. او با نگاهی نافذ به چشم هایم خیره شد و من از شرم، سرم را پایین انداختم. همان یک نگاه، برای پاسخ، کافی بود؛ امّا در عین حال گفت: مؤمن خدا! این امکانات برای همۀ رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است ما آب …

توضیحات بیشتر »

فرقی با دیگران ندارم

قبل از عملیات کربلای پنج بود. ما از گیلان، عازم اهواز بودیم. آقا مهدی خوش سیرت1  از ناحیة مچ پا، اظهار درد شدیدی می‏کرد. چون خودش تمایل داشت که به بیمارستان برود ، فهمیدم که باید درد سختی باشد و الا آقا مهدی، اهل بیمارستان رفتن نبود. وقتی به اورژانس بیمارستان شهید چمران رسیدیم، دیدم آن جا پر از مجروحینی است که چشم به راه درمان و تخت خالی هستند. ما منتظر ایستاده بودیم که ناگهان دیدم آقا مهدی اشک …

توضیحات بیشتر »

ده خاطره از شهید مصطفی چمران

1)با خودش عهد كرده بود تا نيروى دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود. گفت «به دكتر بگو بيا تهران.»گفت «عهد كرده با خودش، نمى آد.»گفت «نه بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.»بهش گفتم. گفت «چشم. همين فردا مى ريم.» 2)گفتم «دكتر، شما هرچى دستور مى دى، هرچى سفارش مى كنى، جلوى شما مى گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز …

توضیحات بیشتر »